جمعه های شیرین
سلام نفس مامی
جونم برات بگه این روزا که جمعه ها گرم و دلچسبه و ما هم بیکار یه سره در گشت و گذاریم مثل دیروز که من و شما و بابایی به همراه همکاران مامان رفتیم باغ یکی از همکارام . یه باغ قشنگ و سرسبز که یه نهر جاری از وسطش رد میشد . شما به حساب خودت توپ آورده بودی که توپ بازی کنی اما وقتی آبها رو دیدی از صبح که رفتی تو آبها عصر به زور آوردیمت بیرون . از بس خوش بودی و مشغول بازی تا عصر یه لحظه ننشستی و وقتی سوار ماشین شدیم اونوقت از خستگی بیهوش شدی .
جمعه گذشته هم رفتیم پیشکوه و تو زمین فوتبال اونجا شما و من و بابا توپ بازی میکردیم و کلی شما ذوق میکردی .
تازگیا هر وقت از پیش پلیسها رد میشیم شما سرت از شیشه میبری بیرون و بلند داد میزنی آقا پلیس و وقتی برمیگردن نگات میکنن باهاشون بای بای میکنی و این سرگرمی جدیدت تو ماشینه .
عکس ازت گرفتم تو ژستهای مختلف اما وقت نکردم بذارم اما قول میدم که حتما برات بذارمشون .
تازگی ها خیلی کارا میکنی از خرابکاری گرفته تا کمک های بی دریغانه ات .
شعرهای تازه و قشنگ یاد گرفتی که وقتی بلند بلند میخونی دلم برات ضعف میره .
بی اندازه لجباز شدی و کلی حرص منو درمیاری .
با بابایی ات کشتی میگیری و پشتک و وارو میزنی ، پاهاتو تا آخرین حد باز میکنی و کارایی میکنی که فقط به درد ژیمناستیک کاری میخوری کلا بدنت خیلی انعطاف داره .
خاله شادی مهره اصلی زندگیت شده هر اتفاقی میفته میگی برم به خاله شادی بگم و هر روز که به مهد میری با گزارشات کامل برا خاله شادی میری .
روز معلم واسه خاله شادی کادو خریدیم و شما خودت تو کلاس میخوندی این چیه این چی چیه بازش کنم ؟؟ و بچه ها میگفتن بازش کن و خاله شادی و من می خندیدیم .
تازگیا فقط و فقط تاپ و شرت رو به همه چیز ترجیح میدی و همیشه میگی لباس لختی تنم کن .
همینجا قول میدم پست بعدی همه عکساتو بذارم واست
قلب من دوستت دارم بی اندازه


جمعه های شیرین
